تبلیغات
سرنوشت های عبرت انگیز

داستان ششم

سلام
بعد از مدتها دوباره برگشتم
امروز شانسی این مصاحبه رو که قبلا ضبط کرده بودم دیدم واسه همین با عجله روی کاغذ آوردمش
بریم سراغ ماجرا 

توی اتاق نشسته بودم از صبح که قرار بود ببینمش توی ذهنم خیلی سوال ها و پاسخهای احتمالی رو مرور کرده بودم اولین بار بود با یه قاتل از نزدیک صحبت می کردم
حال و هوای زندان به نظر بدتر از اونی که حدس می زدم بود با اینکه من گذری اومده بودم اینجا و زندانی نبودم احساس می کردم راه نفسم بسته شده در و دیوارش آدم رو غمگین می کرد
بعد از یک ساعت اوردنش
با دست بندی که روی دستاش بود و لباس زندان ... پیدا بود که پیر تر از سن واقعیش نشون میده به آدمهای سی ساله شبیه بود هر چند چشمهاش جوان تر نشون می داد 
روبروم نشست اونم بدون گفتن هیچ حرفی و همینجور سرشو انداخت پایین و کف اتاق رو نگاه می کرد
سکوت رو شکستم
واسه چی آوردنت اینجا ؟ سرشو بلند کرد خوب به صورتم نگاه کرد و باز سرشو انداخت پایین معلوم بود داره خاطرات توی ذهنشو مرور می کنه شاید هم مردد بود که حرف بزنه یا نه آخرش سکوت رو شکست و ...
ادامه ماجرا رو از زبون خودش بشنوید
اسمم مسعوده متولد 1364 هستم تا کلاس دوم راهنمایی بیشتر درس نخوندم نه اینکه خانوادم مخالف درس خوندنم باشن نه بلکه من خودم مدرسه رو ول کردم و افتادم دنبال خیابون گردی
بابام هر صبح می رفت مغازه و اکثرا تا شب بر نمی گشت غذای ظهرشو هم با خودش می برد
مادرم هم خونه داره و یه خواهر کوچیکتر به اسم سمانه داشتم ... وقتی در مورد خواهرش صحبت می کرد بغض عجیبی توی صداش بود و احساس کردم اشک توی چشماش جمع شد ولی سرشو برد پایین و با دست زود پاکش کرد شاید فکر می کرد من متوجه نمی شم
بر عکس من خواهرم خیلی دختر درس خونی بود و همین باعث می شد همیشه من رو با اون مقایسه کنن و این آزارم می داد واسه همین سعی می کردم کمتر بیام خونه
روزها میزدم بیرون و آخر شب میومدم خونه گاهی هم چند تا چند روز طرفای خونه پیدام نمی شد
اولاش خانوادم خیلی بهم فشار میاوردن که درست بشم و زیاد از خونه فاصله نگیرم ولی زرق و برق خیابون و دخترای بزک کرده اون نمیذاشت یه جا بند بشم
با چند دختر دوست شده بودم و باهاشون رابطه داشتم
دیگه از خانوادم به کلی جدا شده بودم و فقط گاهی میرفتم و پولی از بابام می گرفتم و می رفتم سراغ عیاشی هام
احساس می کردم بابام خیلی پیر شده
چندتا دوست داشتم که اونها هم مثل خودم بودن ولی بیشتر با بیشتر با پسری به نام ساسان می گشتم
بابای ساسان آدم خیلی پولداری بود و من اکثرا با پسرش می گشتم
دوستم بر عکس من  از خودش خونه داشت و واسه همین همیشه اونجا بساطمون رو پهن می کردیم و مواد می کشیدیم یا دختر می بریدم اونجا
کارمون دیگه شده بود این
یه روز رفتم خونه ساسان تا چندتا از بچه ها هم اونجان و معلومه مست کردن
داشتند یه فیلم نگاه می کردن معلوم بود ایرانیه گفتم این از کجا گیر آوردید یکی از بچه ها گفت من و دوستام این دختر رو چند شب پیش توی یکی از خیابونهای خلوت تنها گیر آوردیم بزور و با کتک سوارش کردیم و با چشم بسته بردیمش خونه عمم اونجا چندتایی بهش تجاوز کردیم و بعد از چند روز دیدیم تب کرده نصفه شبی توی همون خیابون از ماشین انداختیمش بیرون
داشتم نگاه فیلم می کردم دختره التماس می کرد ولی پسرها ول کن نبودن ...
بچه ها موقع دیدن فیلم و گریه دختر قهقهه میزدن و فحش های رکیکی می گفتند
بعد از فیلم یکی از بچه ها که داغ کرده بود گفت بیان بریم یه دختر بلند کنیم و بیاریم اینجا همه نگاش کردن ولی معلوم بود بدشون نمیاد 
قرار شد وقتی هوا تاریک تر میشه بریم بیرون
حدود ساعت 10 شب از خونه زدیم بیرون
دو نفر پشت نشستند و من هم جلو پیش ساسان با ماشینش رفیتم بیرون طرفای خیابون ... یه دختر چادری دیدیم که معلوم بود عجله داره و کنار خیابون ایستاده بود و منتظر ماشین بود ولی توی اون خیابون ماشینی به اون صورت نبود و یا هم اگه بود مسافر کشی نیم کرد ساسان گفت مسعود پیاده شو گفتم واسه چی گفت تو پیاده شو از ماشین پیاده شدم یکی دیگه از بچه ها هم پیاده شد و ساسان و یکی از بچه ها با ماشین رفتند طرف دختره
ساسان و اون پسر جلو نشسته بودن دختر که معلوم بود عجله داره سوار ماشین شد توی همین لحظه دوستم که کنارم بود گفت بدو زود سوار ماشین شیم خودش دوید من هم دنبالش تا دختره به خودش بیاد از دو طرف سوار ماشین شدیم
دختر وحشت کرده بود ساسان هم زود گازشو گرفت رفیقم دستاشو گذاشته بود روی دهن دختره و با اون دست دیگش سعی داشت موبایل دختره رو از دستش بگیره من کمکش کردم موبایل رو برداشتم دادم بهش
دختر همینجور تقلا می کرد ولی ما دوتایی محکم گرفته بودیمش دوستم از بس عجله داشت از همونجا لباسهای دختر رو داشت با چاقو پاره می کرد صورت دختر سرخ شده بود و هق هق می کرد و چون دستمون روی دهنش بود نمیتونست ناله کنه 
بزور خوابوندیمش رو پاهام که راه خونه ساسان رو یاد نگیره 
بعد از رسیدن به خونه در رو بازکردیم و ماشین رو بردیم توی پارکینگ
اونجا دختره رو که دیگه از بس تقلا کرده بود نا نداشت کشون کشون و سه تایی بردیم طبقه بالا
همینقدر بگم اون شب دختره رو تا جا داشتیم بهش تعرض کردیم و صبح زود بردیمش یه جا از ماشین انداختیمش بیرون از توی  آینه می دیدم که رو زمین افتاده و هز چی ما داریم دور میشیم تکون نمیخوره 
دیگه ترسمون ریخته بود از فرداش کارمون شده بود همین گاهی دو روزی یه دختر یا چند روزی یکی رو بزور می بردیم خونه و بهش تعرض می کردیم
بعد از چند روز یه سر زدم به خونه خواهرم داشت آماده می شد بره توی شهر می گفت امتحان هاش شروع شده از من خواست باهاش برم ولی من الکی بهونه آوردم چون می خواستم برم پیش بچه ها
از خونه زدم بیرون توی کوچه یکی از هم محلی هامو دیدم 
می گفت خانوادش رفتن مسافرت باهاش رفتم خونشون سرمون به حرف گرم شد و خاطرات قدیم و ...
هوا داشت تاریک می شد ازش خداحافظی کردم و راه افتادم طرف خونه ساسان اونجا که رسیدم هر چی زنگ در رو زدم کسی جواب نداد با ساسان تماس گرفتم گفت با بروبچ رفتیم توی شهر اگر امشب هم شانس یارمون باشه شاید یه دختر بخوره به توزمون
تا اونا بیان خونه من مجبور بودم حداقل دو سه ساعتی ول بگردم واسه  همین راه افتادم توی شهر 
یه ساندویچ هم خریدم و خوردم دو سه ساعتی گذشته بود که ساسان زندگ زد گفت بدو بیا خونه که یه دختر دیگه رو آوردیم خونه بچه ها رفتن سراغش تو هم بیا که بی نصیب نمونی
زود سوار تاکسی شدم و راه افتادم نیم ساعت بعد رسیدم خونه در زدم در رو باز کردند
بچه ها اشفته بودن گفتم چی شده گفتند دختره یک لحظه از دستمون رها شد و یه سیلی به گوش غلام زد اونم که عصبانی شده بود چاقویی که باهاش بوده رو توی تن دختره فرو میکنه و ... گفتم ای بابا اینم از شانس ما
رفتم بالای سر دختره لباسهای تنش پاره پاره بودن 
روی تخت افتاده بودم و سرش از لبه تخت آویزون شده بود لباسهاش و صورتش غرق خون بود و درست مشخص نبود و معلوم بود داره نفس ها آخرشو میکشه چاقو هم اونورش افتاده بود
صدای بچه ها از اون اتاق میومد که داشتند فکر می کردن دختره رو کجا چال کنن رفتم جلوتر دستمو گذاشتم زیر سرش و سرشو بلند کردم و خون صورتش رو پاک کردم یه آن برق گرفتم
چیزی رو که می دیدم باورم نمی شد
خواهرم سمانه بود  داشت توی بغلم جون می کند با اورژانس تماس گرفتم و ماجرا رو بهشون گفتم
سمانه ... سمانه ... چشماشو باز کرد بی رمق بود و زود بستشون و باز بی حال افتاد بغلش کردم و بوسیدمش و ...

هق هق گریه امونش نداد چند دقیقه همینجور داشت گریه می کرد و من هم راحت گذاشتمش تا گریه کنه شاید سبک بشه
دوباره خودشو کنترل کرد و ادامه داد 
بعد از چند دقیقه بچه ها اومدن توی اتاق و من رو توی اون حال دیدن و شروع کردن به فحاشی که دست از این زست های انسان دوستانت بردار باید ببریم یه جا چالش کنیم
خون جلو چشمام رو گرفته بود چاقو رو برداشتم و به طرفشون حمله کردم اول دو ضربه به غلام زدم ساسان خواست چاقو رو از دستم بگیره که اتفاقی چاقو توی گردنش فرو رفت و خون ازش جوشید و شل شد و افتاد اون ور اتاق
کل اتاق رنگ خون شده بود دیوار هم خونی بود
اون یکی از بچه ها هم که این وضعیت رو دید زود از خونه زد بیرون و فرار کرد
چند دقیقه یعد اورژانس و بعدش هم نیروی انتظامی اومدن ساسان قبل از رسیدن به بیمارستان مرد ولی غلام زنده موند که بعد از بهبودی به زندان منتقلش کردن
خواهرم هم روی تخت بیمارستان و توی دست پدر و مادرم فوت کرد و ...
الان منتظر رای دادگاه هستیم سه تا از دخترایی که بهشون تجاوز کردیم ازمون شکایت کردن 
پدر ساسان هم واسه قتل فرزندش ازم شکایت کرده میدونم واسمون حکم اعدام میزنن 
خودم هم دیگه میلی به زندگی ندارم صورت خواهرم و باقی دخترها جلوی چشمامه 
هر شب دارم کاتوس می بینم  عذاب وجدان لحظه ای رهام نمی کنه کاش ... 
بدون اینکه حرفاشو تموم کنه با گریه از جاش بلند شد و آهتسه راهشو گرفت و رفت
معلوم بود بزور قدم بر میداره انگار بار سنگینی روی دوششه
و اینجوری حرفامون ناتموم موند  ...

نوشته شده در تاریخ شنبه 17 دی 1390    | توسط: کاتب    |    | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

داستان چهارم

داستان چهارم

 

 

به نام خدا

سلام

دستام میلرزید       بغض عجیبی در گلوم بود     دلم میخواست  گریه کنم   داد بزنم   اما بزور جلوی خودمو گرفته بودم تا مریم  منو  در حال گریه نبینه        میدونستم اون از اینکه منو در عذاب ببینه  خوشش میاد

منشی اسم منو مریم رو خوند      اون از خدا خواسته بلند شد

با هم رفتیم تو اتاق       مهریشو تمام و کمال دادم        300  سکه بهار آزادی             مجبور شدم  با فروش زمین و قرض  مهریشو   جور کنم   و الا باید میرفتم زندان    من دفتر طلاق زو امضا کردم     اما با بغض و ناراحتی       

ناراحتیم نه واسه این بود که دارم از زنم طلاق میگیرم  بلکه برا پولایی بود که مفت از دستم رفته بود اونم به دست یه  استغفرالله 

اون پیروزمندانه  یه نگاه بهم کرد و با خوشحالی با باباش رفت

عمر زندگی من و مریم به یک سال هم نرسید      

من خودم مریمو انتخاب کرده بودم       اونم نه بطور سنتی   بلکه از روی اینترنت

اولین بار منو مریم  هم رو تو  روم یاهو دیدیم                 رفته بودم ببینم  این یاهو که میگن چیه    چت برام ناشناخته بود    نه اینکه آدم بی خبری باشم نه    دلیلش این بود همیشه پسر سر بزیری بودم

اون شب رفتم یکی از روم های یاهو    که میگفتن ایرونی ها بیشتر اونجا میرن   

اونجا شلوغ بود   بیشتر به هم فحش میدادن     یه عده هم دنبال سکس و حال بودن       من هم نمیدونستم چی باید بگم

مخم داشت از این حرفایی که اینا میزدن و تا حالا نشنیده بودم هنگ میکرد

گفتم بزنم بیرون که یهو یه آی دی اومد خصوصیم          اسمش دخترونه بود   مریم

بهم سلام کرد

من هم بهش سلام کردم   و گفتم سلام آبجی   خندید گفت  بسیجی هستی   گفتم نه گفت خوبه والا باید میرفتم پس پرده   

گفت بچه کجایی  من هم صاف بهش گفتم تهرونی ام    اونم گفت من هم اهل تهرونم         گفت چند سالته  گفتم  27 سالمه    گفت مجردی گفتم آره  گفت شغل داری   گفتم تازه یه شرکت زدم 

اونم گفت اسمش  مریمه  21 سالشه         گفت زن نمیخوای    گفتم زن ؟   خب مگه میشه زن نخوام

اما دختر مورد نظرم هنوز پیدا نشده      گفت  ببین من خوبم      گفتم تو ؟  از کجا بدونم     گفت نگاه به عکس کنار آی دیم کن

نگاش کردم  یه دختر بود  اما سرش لخت بود   خشگل هم بود     گفت چجورم  گفتم  خشگلی  گفت   آقا منو میپسندی  گفتم آره   اون لحظه تحریک شده بودم    نمیدونم منظور اون از اینکه منو میپسندی دقیقا چی بود  اما من تا اون موقع نتونسته بودم یه دختر رو با این قیافه ببینم   گفت وب کم داری گفتم اره  لپ تاپم   دوربین داره  گفت روشن کن   براش روشن کردم      بعد یه دقیقه اون وبکمشو روشن کرد   داشتم شاخ در میاوردم  یه دختر خشگل و تو دل برو داشت با من چت میکرد      اصلا حالم دست خودم نبود    دلم میخواست از نزدیک ببینمش  بهش گفتم  میتونیم همو ببینیم  اونم گفت آره

قرار ملاقات رو برا فردای اون شب گذاشتیم 

نمیدونم چی شده بودم   دیگه انگار اون پسر سر بزیر همیشگی که جرات نداشت و روش نمیشد به یه دختر سلام کنه نبودم

     دیدم داره دیرم میشه  ازش خداحافظی کردم و لپ تاپمو خاموش کردم

و  رفتم  رو تخت خوابم  اما تا چند ساعت خواب  به چشمام نیومد

همش داشتم فکر میکردم  فردا که دیدمش  چی بهش بگم   اونقدر تو یه حال دیگه بودم که اصلا نمیدونم کی خوابم برد      صبح با صدای مادرم  بیدار شدم     همش میگفت  علی    علی بیدار شو مادر چقدر میخوابی    باید بری  شرکت            زود بلند شدم  دستامو شستم  نمازمو هم خوندم  دیگه قضا شده بود  یه صبحونه  اونم  مختصر خوردمو راهی شرکتم شدم     

 

قرار من و اون  نزدیک ظهر بود       برا همین  تا اون ساعت یه چند ساعت وقت داشتم      همش به ساعتم نگاه میکردم     نمیدونم چم شده بود  اما  انگار واقعا خل شده بودم   نزدیک ظهر   سوار ماشین شدم و  به طرف دانشگاه تهران حرکت کردم     من   شب بهش گفته بودم ماشینم چه رنگیه       و اونم قرار بود بیاد بزنه به شیشه و بگه علی آقا    اگه من گفتم مریم خانم بدونه من همونم    همش تو فکر بودم که نکنه سرکار باشم    یه 10 دقیقه که اون طرفا منتظر بودم یکی زد به شیشه نگاه کردم   یه  دختر قد بلند  با چهره ای دلنشین بود   اصلا به اونی که تو چت دیده بودم شبیه نبود   این واقعا زیباتر بود     واسه همین حدس نزدم اون باشه       شیشه رو دادم پایین  گفت   علی آقا      تا اسممو آورد دست و پامو گم کردم گفتم ممممممریم خانم     اونم  زیر لبی خندید و اومد اونور  سوار ماشین شد 

 

خیلی خجالت میکشیدم   تا حالا با یه دختر   اینجوری اونم تو ماشین  حرف نزده بودم   اون تو ماشینم نشسته بود و من صورتم  به یه طرف دیگه بود     اصلا  روم نمیشد بهش نگاه کنم      اما احساس میکردم که نگاه اون رو من سنگینی میکنه 

همین باعث شده بود که قلبم تندتر بزنه         بازم اون سر حرفو باز کرد   و شروع کرد از من تعریف کردن که خیلی خوشتیپی و از این حرفا        البته بگم من واقعا خوشتیپ بودم   اینو همه میگن   اما اون   که میگفت خوشتیپ  حالی به  جالی میشدم  

گفت من دانشجوی  دانشگاه تهرونم

اما امروز کلاس ندارم    فقط برا دیدن تو اومدم اینورا                 اون روز کلی با هم حرف زدیم     

نمیدونم   اصلا چرا باهاش قرار گذاشتم      شاید جو منو گرفته بود      هم خوشحال بودم و هم ناراحت  

دچار عذاب وجدان هم شده بودم      همش میترسیدم یکی مارو با هم ببینه

از خدا هم خجالت میکشیدم   اما توجیهش میکردم خب  شاید من و اون زن و شوهر شدیم

خلاصه اون روز بعد از کلی که حرف زدیم  شماره موبایلشو بهم داد و گفت بهم زنگ بزن  اگه منو پسندیدی 

شمارشو گرفتم  و اون پیاده شد و رفت

ماشینو روشن کردم و به طرف شرکت اومدم و بعد انجام کارهای شرکت به طرف خونه حرکت کردم

 

خلاصه  بعد از اون روز منو مریم خیلی با هم چت کردیم و تلفنی حرف زدیم   چند بار دیگه هم همو دیدیم دیگه  کم کم نمازم یا قضا میشد یا اصلا نمیخوندم

داشتم روز به روز تغییر میکردم    دروغ نگم  مهر مریم به دلم افتاده بود   نمیدونم شاید  قشنگیش دلمو برده بود  به هر صورت  طاقت نیاوردم      یه صبح بعد از نماز  به مادرم گفتم  من زن میخوام

یه نگاه بهم کرد بعد گفت      چی شنیدم     گفتم  زززززززززززن  مییییییییییی خواااااااااااااااااااااام       گفت احتیاج نبود زوزه بکشی   خب زن میخوای      کیه    نکنه دختر عمته   گفتم نه       گفت سهیلا چی  دختر داییت  گفتم نه اصلا از اقوام نیست  گفت وا   گفتم وا نداره      گفت پس کیه

گفتم اسمش مریمه  21 سالشه  گفت کس و کارش  کین ؟  گفتم خب  اینارو شما باید انجام بدین      گفت بذار بابات بیاد   باهاش حرف میزنم

شب که بابام اومد  مامانم  شروع کرد باهاش حرف زدن   من تو اتاق خودم بود     یکی در زد     گفتم بیا تو      اومد داخل بابام بود    گفت  علی آقا مرد شدی انگار      قوقولی قوقو میکنی     خندم گرفته   گفتم آره   مگه بده

گفت نه        ازم پرسید راسته این زن خواستنت یا بازم خالی بندیه گفتم نه راسته اینبار    گفت خب  این دختر رو از کجا پیدا کردی            نمیتونستم بهش بگم چت   گفتم از دانشگاه    گفت دانشگاه؟     وای سوتی داده بودم   آخه من چند سال بود فارغ التحصیل شده بودم      گفتم  از همکلاسی های خودم نه      گفت پس چی؟  گفتم رفته بودم اطراف دانشگاه یه چیزی بخرم   اینو دیدم     گفت  یعنی  یه دخترو از دور دیدی   دلبستش شدی      نمیدونستم چی جواب بدم    گفت از کجا میدونی  مجرده     آدرسشو از کجا میاری      گفتم بابا  اون مجرده   و یه سری اطلاعات هم در موردش به بابام دادم گفت عجب ؟ علی داری مشکوک میزنی این اطلاعاتو از کجا آوردی  نکنه دوست دخترته ؟   گفتم منو دوست دختر               گفت به خدا اگه دوست دخترت باشه ..............                              دیگه ادامه حرفشو نزد و زیر لبی یه استغفرالله گفت  

 

خلاصه  شماره دختر رو بهشون دادم و زنگ زدن خونشون     قرار خواستگاری رفتن رو گذاشتن

خلاصه چی بگم  دو سه روز دیگه که رفتیم خواستگاری و برگشتیم      تو ماشین پدر و مادرم ساکت بودن     همش تو دلم میگفتم  اینا نظرشون چیه   چرا ساکتن به نظرم مراسم خواستگاری خوب برگزار شده بود

تو همین لحظه بابام گفت علی  تو میدونی  من و مادرت   تمام تلاشمون رو کردیم که تو رو درست تربیت کنیم   گفتم بر منکرش  لعنت  ازتون هم یه دنیا ممنونم

گفت علی جان    این دختر بدرد تو نمیخوره     اصلا به ما نمیان  بیا اینو رها کن  یکی از دختر دایی هات یا عمه هاتو بگیر                گفتم چرا

گفت آخه دختره  انگار ما محرمش باشیم  لباساش شل و ول بودن           نمیدونستم چی بگم     اگه میگفتم خودم لخترشو دیدم که هیچ بدتر                                      برا همین گفتم خب  حتما موافقه ازدواج با منه  برا همین زود خودمونی شده     مادرم گفت این دلیل نمیشه      الان محرم و نامحرمی داریم   ببین پسرم اینجور دخترا معلوم نیست پاک باشن  شاید با هزارتا دوست باشن  گفتم مادر خواهشا   این حرفو نزن  تهمته

اونم زیر لبی غر زدو ساکت شد

 

خلاصه ترجیح دادم بیشتر از این بحث نکنم چون نمیتونستم در مقابل حرفاشون که میدونستم درست هم هستن حرفی بزنم

تو دلم میگفتم بعد از ازدواج  حتما حجابش درست میشه            هر چند خانوادم موافق نبودن   ولی بخاطر من    قرار مدارا رو با خانواده دختر گذاشتن  و بعد از یه ماه من و اون سر سفره عقد نشستیم         مهریشم  300 سکه بهار آزادی

روزای اول زندگی شیرینی داشتیم    اما هنوز هم بعد از ازدواج  اون زیاد آرایش میکرد و حجابشو  درست رعایت نمیکرد   بهش میگفتم   اما تو کتش نمیرفت    لباس چسپون و کوتاه میپوشید 

تو مهمونی ها  وقتی میدیدم مردای دیگه دارن نگاش میکنن آتیش میگرفتم    هر بار هم که بهش میگفتم  حجابتو درست کن   میگفت   بابا خشکه مقدس نباش این اعتراضات  مال بچه حزب اللهی هاست  بذار زندگیمون رو کنیم   

 

 

بارها دعوامون شد   آخه نمیتونستم   این رفتارشو تحمل کنم     من هم مرد بودم   دلم نمیخواست  دیگرون زنمو دید بزنن  غیرت داشتم

هر بار که دعوامون میشد اون میگفت  خب اگه ناراحتی طلاقم بده  

یه بار دست روش بلند کردم تا چند روز رفت قهر خونشون   بعدش مجبور شدم با ناز کشیدن ازش  بیارمش خونه   دیگه اون بدتر شده بود    گاهی عصر میومدم خونه تا خونه نیست  هر بار هم میگفتم کجا بودی   میگفت رفته بودم فلان چیزو بخرم     هر بار میگفتم چرا زنگ میزنم خونه گوشی رو بر نمیداری  میگفت جتما خواب بودم  یا حموم رفته بودم                                 همه کاراشو داشت برام توجیه میکرد

دیگه داشتم به مریم مشکوک میشدم  اخه رفتارش  یه جوری شده بود   معلوم بود یه چیزی رو داره ازم قایم میکنه

تصمیم گرفتم زیر نظرش داشته باشم    یه صبح بعد از اینکه از خونه زدم بیرون   تو ماشین  منتظر موندم ببینم مریم چیکار میخواد کنه     یه دو ساعت بعد که کم کم خسته شده بودم و میخواستم به طرف شرکت حرکت کنم  دیدم   مریم  از خونه زد بیرون

و به طرف بالای خیابون شروع به قدم زدن کرد من هم آروم با ماشین دنبالش  میرفتم   اونم طوری که متوجه نشه     نزدیک یه کوچه   یه پسر جوون اومد کنارش ایستاد و شروع به حرف زدن کردن     و به طرف داخل کوچه رفتن    تعجب کردم چون من اون پسر رو نمیشناختم  از ماشین پیاده شدم و رفتم تو کوچه   دیدم دارن با هم حرف میزنن  گاهی هم  پسره دست مریمو میگرفت     اینجا دیگه خون جلو چشمامو گرفت  تند دویدم طرفشون    از دور که میدویدم مریم منو دید به پسره یه چیزی گفت  پسره شروع کرد به فرار  مریم هم نمیدونست چیکار کنه   سردرگم شده بود    از کنار مریم گذشتم و افتادم دنبال پسره اما  اون خیلی سریع بود بهش  نرسیدم    خسته شده بودم   دویدم طرف مریم  دیدم نیست  گفتم حتما رفته خونه  دویدم به طرف خونه ماشینم رو هم همونجا نزدیک کوچه که پارک کرده بودم گذاشتم    رسیدم داخل خونه دیدم مریم داره ساکشو جمع میکنه

با عصبانیت  پیرهنشو گرفته    هلش دادم به طرف دیوار گفتم بی شرف اون پسره کی بود    گفت کدوم    یه سیلی به صورتش  زدم    گفتم  اون پسره میگم کی بود؟  گفت کدوم پسره  من که پسری ندیدم  

خون جلو چشامو گرفت  هلش دادم به طرف تختمون و با کمربندم افتادم به جونش     میزدمش و میگفتم اون پسره کجاست  اسمش  چیه    بگو و الا اونقدر میزنمت تا بمیری       اونم همش داد و فریاد میکرد   بعد از یه بیست دقیقه که داشتم میزدمش  در زدن  درو که باز کردم    چندتا مامور دم در بودن      زنم تا اونا رو دید گفت بدادم برسید  این وحشی میخواست منو بکشه      سرش خونی بود آخه سرشو محکم زده بودم به دیوار مامورا تا زنمو دید  منو گرفتن و با زنم که سرش خونی بود بردن    زنم رو فرستادن تا مداوا شه  منو هم بردن تا پرونده برام تشکیل بدن  

ازم پرسیدن چرا زنتو میزدی و میخواستی بکشیش   گفتم صبح با دوست پسرش دیدمش     گفتن  ادرس دوست پسرشو بگو   گفتم نمیدونم  گفتن خب اسمشو بگو  گفتم اینم نمیدونم     گفتن  داری دروغ میگی    گفتم نه از زنم بپرسید     بعد یه ساعتی زنمو آوردن تو  اتاق     ازش پرسیدن این آقا چرا شما  رو کتک زد    گفت والا شوهرم دیوونس    نمیدونم چشه     یهویی توهمی شده بود داشت منو میزد   گفتم بی شرف  آدرس اون پسر و اسمشو بگو  گفت کدوم پسر ؟ گفتم همون که با تو بود نمک به حروم

 

مامورا گفتن ساکت  ساکت   توهین نکن    سر جات بشین   این ناموسته  چرا بهش توهین میکنی

وقتی گفت ناموسته دلم میخواست مریمو که داشت با نگاش بهم میخندید رو  با دستای خودم خفه کنم

گزارش  پزشک از میزان جراحات مریم رو گذاشتن رو میز ش   نگاش کرد گفت شما فعلا بازداشتین  خانم رو هم برسونین خونش  

منو بازداشت کردن      از اونجا زنگ زدم  به پدرم      اون اومد با وثیقه منو از زندان رفتن خلاص کرد

سرخورده شده بودم    رفتم خونم  دیدم مریم وسایلشو برده  و خونه بهم ریختس        رفتم تو اتاق خوابمون   اونجا قاب عکسمون رو تا دیدم  پرتش کردم به دیوار  فکر کنم صد تیکه شد

پدرم گفت بابا  در خونه رو ببند  بیا بریم  پیش ما حالت ناخوشه

دیدم راست میگه    باهاش رفتم خونه   اونجا مادرم  دم در نگران بود  تمام داستان صبح رو براشون گفتم   

گفتم که مریم بهم خیانت کرده  اما متاسفانه مدرکی ندارم      بهم گفتن ما که بهت گفته بودیم این دختر بدردت نمیخوره  اما تو  خودت  اصرار میکردی که نه  ما همو دوست داریم       

 

خلاصه  مریم حاضر  شد از شکایتش بگذره به شرط اینکه مهریشو کامل بهش بدم و از هم طلاق بگیریم

با اینکه  مهریش برامون سنگین بود دادنش   اما  نمیخواستم دیگه ریختشو ببینم   به هر زحمتی بود  مهریشو  براش جور کردم           و طلاق   پایان این زندگی بود که بر اساس  تکنولوژی درست شده بود

نظرم اینه در اولین فرصت به خواستگاری دختر داییم سهیلا برم  و زندگی تازه ای رو شروع کنم   زندگی با یه دختر پاک  

 

لطفا دوستان هر کی این داستانرو خوند   نظرش رو هم بنویسه    پیشاپیش از همتون ممنونم

نوشته شده در تاریخ جمعه 11 دی 1388    | توسط: کاتب    |    | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

داستان سوم

به نام خدا

 

سلام

 

داستان سوم سرنوشت نیلوفر

 

من اسمم نیلوفره          میخوام  یه داستان عبرت آمیز از خودم بگم

حتما برای شما هم پیش اومده که احساس کنید هیشکی شما رو دوست نداره       من  اون روز  یه همچین حسی رو داشتم     احساس میکردم  برای هیچکس  ذره ای اهمیت ندارم   برا همین برای اینکه یه خرده از این حالت در بیام  رفتم  سراغت چت

من کلا آدمی نبودم که به چت  بها بدم و صرفا به عنوان یه سرگرمی بهش  نگاه میکردم     

گفتم براتون که  اون روز چون حالم ناجور خراب بود رفتم چت     سایتهای ایرانی رو   گشتم   سایت چتکن  نمیدونم چش بود باز نشد      طبق معمول بازم  خراب شده بود

برا همین رفتم یاهو 

اونجا منتظر شدم

یه چند تا آی دی روشن بود همینکه من رسیدم   خاموش شدن  من هم با اینکه ازشون دلخور بودم  اما چیزی نگفتم

داشت حوصلم از تنهایی سر میرفت و تقریبا  میخواستم از یاهو بزنم بیرون که یکی از دخترایی که تازه آدش کرده بودم بهم سلام داد     من هم بهش سلام دادم                    گفت مزاحمت  نباشم     گفتم خواهش عزیزم

گرم صحبت شدیم      بهش گفتم  امروز حالم خرابه   احساس میکنم هیشکی منو دوست نداره   فکر میکنم برای اعضای خانوادم اصلا مهم نیستم      اون هم میگفت آره بابا

کی دلش برا من و تو میسوزه        گفت اما من کاری کردم که دیگه این احساس بهم دست نده

گفتم چکار به من هم بگو         گفت مشغول به کار شدم تو یه شرکت        الان هم تو همون شرکتم  و چون بیکارم اومدم یاهو         وقتی درآمد داشته باشی   خانوادت مجبورن بهت احترام بذارن           

به نظرم هم فکر بدی نبود                گفتم حقوقت چقدره؟ گفت زیر 400 هزار تومن نیست 

تازه اگه خوب کار کنم پول بیشتری بهم میدن   

بشوخی بهش گفتم پس برا من هم یه کار جور کن    اونم گفت باشه                   

گفتم ممنون شوخی کردم  اما اون گفت نه جدی گفتم  برات کار پیدا میکنم تو شرکت اونم با حقوق خوب

گفتم واقعا تو میتونی برام یه کار خوب پیدا کنی  گفت آره      گفتم کی؟

گفت فردا خبرت میکنم                                

اون روز بعد از صحبت با اون یه خرده امیدوار شدم              فردا  یاهومو روشن کردم         و منتظرش شدم

همینکه آی دیش روشن شد بهش سلام دادم و گفتم  کار تونستی پیدا کنی   اونم گفت آره         

خیلی خوشحال شده بودم     گفتم کارش چیه  گفت   کارش تا نیای نمیشه درست بهت توضیح داد  

ازش آدرس رو گرفتم و زود پریدم سراغ کمد لباسهام  وقتی داشتم مانتومو میپوشیدم داداشم  سر رسید  و منو خوشحال دید  گفت چیه   خوشحالی  گفتم اره  خوشحالم   گفت برا چی  گفتم هیچ    آخه میخواستم  این خبرو بعد از اولین روز کاریم بهش بدم

راستی تا یادم نرفته بگم   داداشم با چت کردن من مخالفه و من   یدون اطلاعش چت میکنم    

بعد از اینکه رفتم جلوی آینه و یه خرده ارایش کردم  از در خونه زدم یرون و یه تاکسی گرفتم و به طرف محل اون شرکت حرکت کردم

بعد از یه بیست دقیقه به شرکت رسیدم          از ساختمونش نمیشد چیزی رو فهمید      تابلویی  چیزی هم نزده بود

یه خرده تعجب کردم       اما به هر صورت خودمو راضی کردم  و رفتم تو ساختمون       یه ساختمون چند طبقه بود که محل شرکت طبقه چهارم قرار داشت     یه اسانسور اونجا بودم   رفتم داخل و کلید طبقه چهارم رو زدم

آسانسور شروع به بالا رفتن کرد  بعد از  اینکه به طبقه چهارم رسیدم  از اسانسور پیاده شدم    و به طرف آدرس که بهم داده بودن حرکت کردم                      کلا ساختمونش یه چیزش برام عجیب بود و اونم ساکتی بیش از حدش بود     با اینکه چند طبقه داشت اما هیچ صدایی شنیده نمیشد     رفتم دم در شرکت   اونجا   یه تابلو کوچیک هم نداشت     درش هم بسته بود   من آروم زدم به در     صدای  یه زن شنیدم که کیه  گفتم منم نیلوفر   اومدم برا کار        یهو در باز شد و یه دختر که حجاب مناسبی هم نداشت و آرایش خیلی غلیظی داشت تو چهارچوب در نمایان شد   بهم گفت بیا تو    رفتم داخل    در رو پشت سرم بست  گفتم چرا  در رو بستی  گفت اخه بچه های اهالی گاهی میان مزاحم کارمندا میشن    گفتم من که بچه ندیدم الان  گفت  بی خیال برو تو اون اتاق  بشین تا برم  مسئولو خبر کنم بیاد          بهم گفت راستی مدارک مورد نظر رو با خودت آوردی گفتم آره آوردم

گفت خوبه برو تو اون اتاق الان رئیسم میاد

رفتم تو اون اتاقی که گفته بود      دو تا مبل داشت و یه میز  شیشه ای بینشون    و  یه میز و یه صندلی هم کنار پنجره داشت                                پنجرشو با کاغذ روزنامه  بسته بودن تا نور نیاد داخل                نشستم روی مبل و منتظر شدم

یه پنج دقیقه بعد یه پسر 24 ساله  اومد داخل    بلند شدم از جام و بهش سلام دادم   اونم اومد رو مبل کنارم نشست و  یه چندتا سوال کرد    بعدش   مدارکو گرفت و شروع به خوندنشون کرد     در همین لحظه   اون زنی که برام در رو باز کرده بود اومد داخل و چایی و شیرینی رو گذاشت رو میز شییشه ای و خارج شد     

گفتم ببخشید  کار من اینجا در چه موردیه      اون پسر جووون گفت  کارت آسونه و مدارکمو گذاشت رو میز شیشه ای و عمدا به طرف میز زیاد خم شد و موقعی که دو باره کمر راست کرده یه خرده نزدیکترم نشست      گفتم  خب کارم در چه مورده    من باید منشی باشم یا  ؟  گفت نه  و دستشو  گذاشت رو دستم   دستمو کشیدم        اونم یه دستشو گذاشت  رو پام و یه دستشو سریع انداخت رو کولم و منو محکم گرفت   داشتم از ترس میمردم     گفتم عوضی کثافت ولم کن  گفت بهتره  آروم باشی تا یه حال کوچیک با هم کنیم و یه حقوق خوب بهت بدم    شروع کردم به تقلا کردن اما اون   منو محکم گرفته بود  داد زدم کمک   کمک

در باز شد   خیالم یه خرده راحت شد آخه اون زن اومد داخل و بدجور به پسره نگاه کرد و اومد کنارم    همینکه   کنارم رسید     دست گذاشت رو دهنم و اون پسره هم منو محکم تو بغل گرفت        داشتم از ترس میمردم    منو بزور رو مبل خابوندن و دختره دستهامو با یه دستش و دهنمو با یه دست دیگش گرفته بود و پسره سعی داشت  لباسمو از تنم در بیاره      من هم داشتم  پاهامو تکون میدادم  تا شاید بتونم از دستشون در برم  اما  اونا دوتا بودن و من یکی    پسره آخرش بزور تو نست مانتومو  دکمه هاشو باز کنه      دیگه فاصله زیادی تا بی آ برو شدن من نمونده بود که در اتاق باز شد .  باورم نمیشد کیو دارم میبینم . آخه یک در میلیونم هم احتمال نمیدادم اون اینجا باشه . یه نفر تو چهارچوب در حاضر بود و از قضا  داداش من بود که سرخ و عصبانی به نظر میرسید     پسره همینکه داداشمو دید به طرفش حمله برد اما نرسیده به داداشم یه لگد حسابی خورد و رو کف اتاق ولو شد  و داداشم شروع کرد به زدنش من هم یه لگد به دختره زدم و بلند شدم و مانومو دکمه هاشو بستم و  یه مشت نثار دختره کردم و  شماره پلیس رو گرفتم        داداشم هم اون پسره رو بدجور ناکار کرده بود

 

یه چند دقیقه بعد مامورا رسیدن و من ماجرا رو براشون تعریف کردم و  منو داداشم و اونا رو بردن برا تشکیل پرونده

اونجا هم من  تمام داستان رو کامل برا مسئول مربوطه تعریف کردم و بعد از تشکیل پرونده اونا   چون  دختره اعتراف کرده بود   کارها زود  سرو سامون گرفت و منو داداشم   سوی خونمون به راه افتادیم    تو راه من چیزی نمیگفتم  چون داشتم فکر میکردم اگه داداشم نرسیده بود الان چه بر سرم میومد                  محبتم به داداشم زیاد تر شده بود   دیگه اونو  فضول نمیدیدم   بهش گفتم  یه سوال بپرسم   گفتم  بپرس     گفتم از کجا فهمیدی من  اینجا میخوام برم    گفت   آخه آدم عاقل  تو اونقدر  ذوق زده بودی که یادت رفته بود   یاهوتو خاموش کنی    بعد از رفتن تو خوندمش      برات نگران شدم   و زودی تاکسی گرفتم  و اومدم  که باقیشو خودت میدونی

گفتم اداشی     میشه یه خواهش کنم  گفت  چه خواهش ؟  گفتم  کسی نفهمه چه اتفاقی اینجا فتاده   گفت   فکر کنم بفهمن  گفتم چطور؟  گفت اخه ما باید تو داداگاه اونا شرکت کنیم   اما سعیمو میکنم که کسی متوجه نشه

وقتی رسیدم خونه  بابا و مامان  داشتن شام میخوردن    گفتن به به  شما کجا بودید ؟ داداشم یه نگاه به من کرد و گفت هیچ     رفتیم سینما       پدرم گفت فیلمش چجور فیلمی بود  داداشم گفتی  اکشن  و من خندم گرفت و بزور جلوی خودمو گرفتم  .             مامانم گفت دست و صورتتون رو بشورید و بیاد تا غذا یخ نکرده و ما هم .........

 

 

اینم داستان نیلوفر که با خوش شانسی  تونست از یه سرنوشت هولناک در امان بمونه

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 3 دی 1388    | توسط: کاتب    |    | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

داستان دوم

به نام خدا

 

 

سلام  دوستان عزیز

داستان دوم رو براتون میذارم   

 

داستان دختری به نام شیوا باقی رو میذارم به عهده خودش

دوستایی که از این سرنوشت ها دارن لطفا تو قسمت نظرات   به طور خصوصی به من پیام ارسال کنن

 

 

بابام همش راه میرفت و زیر لب با خودش حرف میزد

عرق رو سر و صورتم نشسته بود       ترس عجیبی توی دلم بود             بیمارستان هم     به ترسم اضافه میکرد

این سومین روزی بود که تو بیمارستان بستری بودم             اونم بخاطر یه شیطنت و جهالت دخترونه

من اسمم شیواست

داستان از اونجا شروع شد که تو یاهو  منتظر  نامزدم بودم

آخه اون شهرستان دانشگاه بود و گاهی یاهو میومد تو یه ساعت خاص

اون روز هم با شوق و ذوق که نامزدم میاد با هم میچتیم رفتم یاهو  

آی دیم به زحمت باز شد       بازم   یاهو رو   قفل کرده بودن              این  تظاهرات و اغتشاشات بعد از انتخابات هم دیگه    حال ما چتی هارو گرفته                

خب میگفتم  یاهوم به زحمت باز شد  اما وقتی باز شد  یه  پیغام اومد   مربوط به یه آی دی که منو  آد کرده بود    نمیدونم کی بود اسمش پسر بود   برا همین  کنسلش کردم  و رفتم تو یاهوم منتظر  نامزدم موندم  .  یه بیست دقیقه که شد همون ای دی بهم پیام داد که سلام     من محلش نذاشتم  و پنجرشو بستم   دو باره پیام داد  سلام میتونم باهاتون آشنا شم      منم گفتم برو   مزاحم نشو   اونم گفت  ضرر میکنی گفتم گم شو   گفت باشه به هم میرسیم  منم پنجرشو بستم اونم دیگه پیام نداد   تا اینکه یه چند دقیقه بعدش  نامزدم اومد یاهو   و شروع کردیم به چت کردن    برای نامزدم عکس خودمو قرار دادم رو آی دی و گاهی بعضی از عکسهای بی حجابم رو هم قرار میدادم      یه بارشم یه عکس نیمه لخت خومو قرار دادم  و با هم میگفتیم و میخندیدیم    اون روز با نامزدم چت خوبی داشتم و اون گفت فعلا یه چند روز نمیتونه بیاد چت   

 

منم یه چند روز دیگه یاهو نرفتم بعد از اون روز

سه روز بعد که یاهومو باز کردم دیدم همون مزاحمه برام پیام داده خشگله  خوبی عزیزم      از این حرفش  حالم بهم خورد اما  پنجرشو بستم و بی خیالش شدم     دوتا از دخترا که دوستم بودن اومدن و حال و احوال پرسیدیمو از این جرفها که  یهو همون آی دی بهم پیام داد که به نفعته جوابمو بدی         اینبار   پنجرشو نبستم       دوباره پیام داد این عکس رو ببین                یه عکس رو برام فرستاد    کوچولو بود و درست معلوم نبود اما برام اشنا میومد    سیوش کردم رو هاردم  بعد که بزرگ شد دیدم تا عکس نیمه لخت خودمه     پسره پیام داد حالا برم یا بمونم      بهش با تندی گفتم  پدر سگ  عکس منو از کجا آوردی

 

گفت غلط زیادی نکن ....کش           والا عکستو رو اینترنت پخش میکنم         منم افتادم به التماس و قربون صدقش رفتن که عکسمو  پاک کنه و پخش نکنه        اونم میگفت کور خوندی خشگله  ....سفید تپل

 

گفتم قسمت میدم اینو پاک کن  گفت  خفه شو    اگه اون کاری رو که من میگم انجام ندی  بیچارت میکنم        منم گفتم شاید پولی چیزی بخاد  گفتم چقدر میخوای   گفت هیچ   فقط دوست دارم ببینمت

گفتم منو    گفت آره            گفتم چرا   گفت هیچ فقط میخوام یه نصف روز  تو خیابون باهات باشم     گفتم عوضی  گم شو من از اون دخترا نیستم      گفت  عوضی خودتی و کس و کارت       میدم عکستو پخش میکنم ج.....ده خانم      خداییش از این حرفاش گریم گرفته بود اما کاری نمیتونستم کنم     

 

گفت نترس کاریت ندارم  فقط میخوام   ببینمت آخه خیلی خشگلی

یهو یادم اومد اگه نامزدم عکسم پخش شه  حتما با اون غیرتی که داره منو برا همیشه ول میکنه           داداشام حتما منو میکشن   بابام سکته میکنه               برا همین گفتم باشه    تو اهل کجا هستی  گفت من تهرونم تو کجایی هستی     منم گفتم تهرونی هستم                    

 

با هم قرار گذاشتیم تو یه پارک  که همو بببینیم

 

میخواستم هر چه زودتر از شرش راحت شم و این قضیه رو بیصدا فیصله بدم اخه نمیدونستم عکس رو آی دی رو هم میشه سیو کرد  رو هارد     اما این  سگ تونسته بود

 

فردا  صبح رفتم تو پارک مورد نظر  یه یه ساعت نشستم کسی نیومد   گفتم انگار بی خیال شده    

همینکه خواستم بلند شم و برگردم خونه   یه پسر اومد کنارم و گفت شیوا سلام و دستمو گرفت

منم زود دستمو از دستش کشیدم     اما اون گفت   خشک مقدس بازی در نیار  که بد میبینی  

منم برا همین یه خرده  بهش پا دادم و اون  راحت دیگه دستمو تو دستش گرفته بود               

هر آن میترسیدم کسی از اقوام مارو با هم ببینه          اونم دید خیلی میترسم   گفت  بیا بریم یه جای دیگه راحت حرف بزنیم اینجا راحت نیستیم             ولی من گفتم هم اینجا خوبه اما اون بلند شد و دستمو کشید و منم بی اراده  دنبالش راه افتادم         رفتیم سر خیابون و اون دست بلند کرد و یه ماشین نگه داشت   

یه زن عقب نشسته بود            من رفتم پیش اون زن  که چادرش کامل رو سرش بود   و انگار خوابه اصلا تکون نمیخورد           و اون پسر هم اومد بغلم نشسته و  خودشو بهم چسپوند    اما  هم زنه و م اون پسره پاهاشون رو باز کرده بودن که من  بچسپم بهشون  یه  خرده که ماشین حرکت کرد   پسره به راننده گفت برو خارج شهر

ترس منو برداشت   گفتم نه  اقای راننده   نرو  این بابا اصلا  هیچ کاره منه        اما راننده راهشو به طرف بیرون شهر و حاشیه کج کرد  و تو آینه همش به من نگاه میکرد     تو همین بین  اون زنی که کنارم نشسته بود    یه چاقو گذاشت  زیر گردنم و با صدای مردونه گفت صدات در بیاد  رگتو میزنم                          تازه برام معلوم شده بود تو چه مخمصه ای افتادم                         اون دوتا داشتن تو حین حرکت با من ور میرفتن و  میخواستن لباسای منو در بیارن  و هر بار من مقاومت میکردم  چاقو رو به گردنم فشار میداد    جای نوک چاقو رو گردنم  درد داشت   انگار  نوکش   یه خرده تو گردنم فرو رفته بود              تو همین  لحظه ها که من به بی آبرو شدن و زن شدن خودم دیگه اطمینان داشتم صدای آژیر ماشین  پلیس اومد  یهو اونا دست پاچه شدن       ظاهرا ماشینشون دزدی بوده و مامورها برا همین دنبالشون کرده بودن   منم ته  دلم یه نور امیدی تابیدن گرفته بود

 

 

اما اونا قصد تسلیم شدن نداشتن   و با سرعت زیادی سعی میکردن از دست مامورها فرار کنن  

 

تو همین بین  راننده رو یه پیچ  چون سرعتش زیاد بود    ماشین از اختیارش خارج شد و من فقط لحظه پشتک زدن ماشین  یادمه و دیگه هیچ  یادم نیست

 

وقتی به هوش اومدم   دیدم بابام و مامانم بالای سرم هستن و دارن گریه میکنن 

گفتم چی شده  گفتن تورو تو یه ماشین دزدی که مچاله شده بود پیدا کردن و آوردنت بیمارستان

دو تا از مردها کشته شده بودن و فقط راننده زنده مونده بود اما حالش خراب بود         ظاهرا اون دو تا مرد که عقب بودن  منو از ضربه خوردن  حفظ کرده بودن

 

بابا گفت ماجرا چی بوده

با گریه ماجرا رو براش تعریف کردم               در همین زمان در باز شد و یه مامور اومد داخل و گفت   ملاقات تموم لطفا  متهم رو به حال خودش بذارید    من به  اون مامور گفتم  من متهمم   برا چی   چیکار کردم    اونا منو دزدیده بودن                         اون بهم گفت دوتاشون مردن یکیشون هم فعلا بیهوشه   ماشین دزدی بوده اونا هم سابقه دار بودن  تا ثابت نشه تو  هم از اونها حساب میشی.          ای داد چون منو با اونا دستگیر کرده بودن   منم متهم شده بودم        تنها شانسم اون راننده بود که اونم بیهوش بود            روز سوم  بابام همش بالای سرم  راه میرفت و با خودش حرف میزد         مامانم خسته بود با داداشم فرستادمش خونه استراحت کنه

صدای در اتاق اومد و یه مامور وارد شد و گفت   راننده اون ماشین فوت کرده      منو بابا هر دومون ناراحت شدیم آخه بعد از اون چجوری باید بی گناهیم رو ثابت کنم

گفتم حالا چی میشه    مامور گفت اون  قبل از مرگش  چند دقیقه بهوش اومد  و در مورد تو گفت که تو رو دزدیده بودن و تو گناهی نداری                               شما  آزادین   و بمحض اینکه سلامتیتون رو بدست بیارین میتونین برید خونتون

بابام داشت گریه میکرد اما اینبار از خوشحالی  و من هم خوشحال بودم و افسوس میخوردم که چرا با سادگی تو دام اینا افتاده بودم  و خدا رو شکر کردم که به حیثیت دخترونم آسیبی وارد نشده

اون لحظه بود که بعد از دو سه روز  یاد نامزدم افتادم

از بابا پرسیدم چه خبر از نامزدم   اون گفت هیچ

ما خبرش نکردیم  آخه رومون نمیشد بهش چیزی بگیم

و من موندم که آیا این داستانو به نامزدم بگم یا مثل یه راز نگهش دارم   رازی که امکان داره روزی برملا شه و خدا میدونه   چه تلاطمی تو زندگیم ایجاد میکنه

 

اینم داستان اون دختر بود

داستانهای بعدی رو باید ویرایش کنم     آخه  سخته و جمله بندی درستی ندارن 

 

نوشته شده در تاریخ شنبه 28 آذر 1388    | توسط: کاتب    |    | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

داستان اول

 

 

به نام خدا

 

سلام اسم من سوسن هستش

21 سال سن دارم

میخوام داستان خودم رو برای شما بگم . داستان اینکه چطور آینده و زندگی خودم رو تباه کردم

من تا این بلا سرم  نیومده بود  فکر میکردم که داستان های تجاوز یا دروغن و یا اگه هم هستن کمن

اما وقتی به خودم تجاوز شد فهمیدم نه   واقعیت دارن

 

راستش من کلا دختر  شیطونی بودم    به قول بزرگترها انرژیم زیاد بود . در ضمن چون در خانواده ای تقریبا پول دار هم زندگی میکردم  از پول توجیبی خوبی هم بهره مند بودم

 

برا همین کلا زیاد اهل گردش و این چیزا بودم  

اما با این وجود  اهل  خلاف جنسی نبودم      یعنی   شرم و حیای دخترونه اجازه نمیداد دور این چیزا برم

چند ماه پیش بصورت اتفاقی در یکی از سایتهای مشهور چت ایرانی  با یه پسر آشنا شدم

خیلی حرفای فیلسوفانه و قشنگ میزد       اهل بی ادبی و  حرف زشت زدن نبود   برا همین  کلا دخترا  زیاد خاطرشو میخواستن .  البته منظورم تو چته

 

منم همینطور بهش با نظر مثبت نگاه میکردم   .  خلاصه  بعد از یه مدتی من هم با اون صمیمی شده بودم 

اوایل حرفای خوبی میزد   یعنی احترام گذاشتن به پدر و مادر و از این حرفها   منم برا همین  آی دیمو بهش دادم تا تو  یاهو بتونیم راحت تر بچتیم   آخه سایت چت   سرعتش کند شده بود .

سرتون رو درد نیارم   چیزایی که ازش فهمیدم این بود که 26 سالشه  و مجرد 

دلیل مجرد موندنشو ازش پرسیدم گفت به دخترها میلی ندارم     یعنی همشون رو به چشم خواهر خودم میبینم برا همین  ازدواج نکردم و  من خر هم حرفاشو باور کردم

 

من اصفهانی بودم و اون تهرانی .  خلاصه  ما روز به روز با هم صمیمی تر شدیم  تا اینکه   شماره موبایلمون رو هم بهم دادیم و  اولین بار اون بهم زنگ زد و گفت  صاحبخونه اجازه هست  و منم  از این حرفش خندم گرفت و پشت تلفن هر دومون خیلی خندیدیم

بعد از یه مدت که به هم اس میدادیم و یا تلفنی صحبت میکردیم گفت چرا نمیای تهرون همو ببینیم

منم چون مهرش به دلم افتاده بود  و دوست داشتم ببینمش  موافقت کردم برم تهرون

چون تو تهرون خونه اقوام هم داشتم و یه چند روز تعطیلی بود و میتونستم بدون اینکه مشکلی برای دانشگاهم  پیش بیاد  به دیدنش برم

فردای اون روز  حرکت کردم به طرف تهرون

قرار بود همو تو یه پارک که من تعیین کرده بودم ببینیم وقتی رسیدم تهرون  ساعت نزدیک دوازده بود 

 

رسیدم پارک   رو یه نیمکت نشستم  .  موبایلم زنگ زد  شماره پسره بود   باهاش حرف زدم  گفت تنهایی گفتم آره     یه چند دقیقه بعد  یه پسر از دور با یک کت و شلوار براق  به طرفم اومد

وقتی نزدیکم شد  سلام کرد و رو گوشه نیمکت  با شرم و حیا نشست

من همینجوری  که کنارم نشسته بود   براندازش کردم    پسر خوش تیپی بود  .  قد و قامت ورزشکاری هم داشت

روی صورتش یه جای زخم بود   ازش پرسیدم این جای چیه     گفت   یه بار یه موتوری مزاحم یه دختر میشد من غیرتی شدم باهاش دعوا کردم اونم با چاقو منو زد

تو دلم تحسینش کردم   آخه ما دخترا از پسرای شجاع و فداکار خوشمون میاد

خلاصه داشتیم از هر دری صحبت میکردیم که ساعتو نگاه که کردم تا سه بعد از ظهره  و من هم نهار نخوردم

گفت بریم یه رستوران .  گفتم کجا  گفت نزدیکه  اما با ماشین بریم  و   با هم رفتیم و سوار ماشینش شدیم  یه خورده که حرکت کردی  بغل یه مغازه نگهداشت و رفت دوتا نوشیدنی برای خودمون خرید و راه افتادیم

خودش نوشیدینیشو درجا خورد و گفت تو هم  زود بخور که  راه رستوران هم نزدیکه بریم رستوران .

منم نوشیدنی رو سر کشیدم و اصلا مزش یادم نمیاد  فقط اینو که میدونم  که بعد از نوشیدنش  دیگه چیزی احساس نکردم

بعد از اینکه چشامو باز کردم دیدم تو یه  زیر زمینم و دستها و پاهام به تخت بسته شدن .

 

یه خورده گیج بودم که من کجا هستم و چه اتفاقی برام افتاده که دیدم پسره اومد داخل  بهش گفتم چرا دستامو بستی    اینجا کجاست     گفت اینجا آخره خطه       و بعدشو  شرم دارم که بگم  فقط همین قدر بگم که با تیغ  لباسامو پاره کرد و از تنم  درشون آورد و تا چند روز بهم تجاوز میکرد    .   تنها زمانی که خونریزی شدید گرفتم  یه شربت بهم داد و وقتی چشامو باز کردم تا تو بیمارستانم و مامورها بالای سرم هستن  

ازشون پرسیدم چی شده گفتن تورو نیمه جون کنار یه پیاده رو پیدا کردیم        بعد از اینکه حالم جا اومد     به حال و روز خودم سیر گریه کردم   به معصومیت از دست رفتم        هر چی در مورد اون پسر میدونستم به مامورها گفتم   چند  عکس هم نشونم دادن                 با توجه به اون جای خراش رو صورتش    بعد از چند روز مامورها با توجه به نشونی هایی که من دادم طرف رو پیدا کردن .  اون زخمی که میگفت برای درگیری بر روی ناموس مردم ایجاد  شده      مربوط به  زمان کیف قاپی و  هنگام فرار از صحنه بوده

 

اما بدتر از اینها چند روز دیگه بود که   بعد از آزمایش خون متهم معلوم شد    یارو ایدز داره  و  چون از کاندوم استفاده نکده بود من هم   ایدز گرفتم  

با یه بچه در شکم و  ایدز      الان به دختری گوشه گیر تبدیل شدم     دانشگاه رو هم کنار گذاشتم

 

 

امیدوارم دخترهای دیگه عبرت بگیرن    تا مثل من خودشون رو اسیر احساسات نکنن و  زندگی و آینده خودشون رو تباه نکنن

 

 

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 26 آذر 1388    | توسط: کاتب    |    | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^